ستایش فرشته کوچولوی ما

خاطرات فرشته کوچولوی ما ستایش

فرقی نمی کند، برکه آبی کوچک باشی، یا دریای بیکران

زلال که باشی؛                                      

آسمان در توست...

سفر و خبر بد........

  ٢٠ تير راه افتاديم سمت شمال شب تولد مبينا بود واي كه چقدر به شما دو تا وروجك خوش گذشت (بعدا عكساي تولدو ميزارم اينجا!) ............. عكسها اضافه شددد فرداش به اتفاق خاله حليمه و عمو مجتبي رفتيم توسكا دو روزي اونجا بوديم .....كه خوش گذشت خاله اينا  يكشنبه عصر برگشتن ما هم به خاطر خبر بدي كه شنيديم دوشنبه راه افتاديم سمت شاهرود خدايا نميدونم چه حكمتي تو كارته كه ما دركش نميكنم اما دخترعمه عزيزم رفت و دو تا بچه كوچيكش بي مادر شدن خيلي غصه دارم مخصوصا واسه پسر كوچيكه ش كه تقريبا همسن توئه دخترم دلم برا...
14 آبان 1392

آتلیه

بالاخره جمعه 14 تير وقت آتليه گرفتم و رفتيم دليل اين همه به تاخير انداختنش هم اين بود كه تو از لباس عوض كردن خيلي بدت مياد و خب وقتي بري آتليه بايد چند دست لباس عوض كني بگذريم؛ بالاخره اون روز گذشت و عكسا هم به نظرم خوب شد البته بايد تحويل بگيرمشون بعد قضاوت كنم ! نكته قابل توجهش هم اين بود كه وقتي آماده شدي واسه عكس اولش يه خانوم عكاس شروع كرد به عكس گرفتن و تو اصلا همكاري نميكردي ، حتي نگاهش هم نميكردي! اما بعد از يه مدتي كه آقاي عكاس اومد و بهت گفت ستايش خانوم ميخواي من ازت عكس بگيرم خنده نشست روي لباي خوشكلت! در كمال تعجب خيلي خوب باهاش همكاري كردي البته تعجب كه چه عرض كنم ؟ از همون اولش هم هميشه رابطه ت با آقايون خيلي بهتر بود! ...
30 مهر 1392

اثر هنري دستاي كوچولوت

ميخوام عكس چند تا از نقاشي هاتو بزارم يه روز یهویی دیدم صدام زدي ديدم يه آدمك كشيدي........ منم کلی قربون صدقه ت رفتم............ بعد دیگه تند تند خانوادگی میکشیدي....... سه تا میکشیدي و میگفتي این مامان این باباش و اینم بچش !......... و حتی 6-7 تا کنار هم برام خيلي جالب بود كه يهويي اينا رو كشيدي چند روز بعد هم يه روز که سر کار بودم بابا مهدي زنگ زد که دوربینو کجا گذاشتی؟ .........گفتم واسه چی میخوای؟! گفت میخوام از نقاشی ستایش عکس بگیرم( بس که من از نقاشی هات عکس گرفتم نقاشی که کشیده بودي به بابا گفته بودي از نقاشیم عکس بگیر ههههه) بعد رفتم خونه عکس نقاشیتو دیدم مستر بین و خرسش !!!!!!!!! من که...
16 مهر 1392

دختر 5/2 ساله من

چي بگم از اين روزا؟ كه دارن ميگذرن مثل برق و باد و تو داري بزرگتر ميشي و البته عزيزتر ... عاشق كارتونهاي تام و جري و پلنگ صورتي و پسر شجاع و بره ناقلا هستي عاشق تامي شدي، هاپويي كه توي ميدون باهاش دوست شدي! عاشق برنامه نقاشي نقاشي هستي و تا شروع ميشه بايد حتما بلند شي و باهاش شروع كني به پريدن و دست زدن و خوندن و همه شعرش هم خودت حفظي و ميخونيش، حتي صحبت هاي گوينده شو !!  ديگه شبا هم پوشك نميشي البته حدودا دو ماه ميشه رنگ آميزيت بهتر و دقيق تر شده و وقتي داري نقاشي هاتو رنگ ميكني آگاهانه مواظبي كه از خط بيرون نزنه و با خوشحالي هم موفقيتتو بهم اعلام ميكني : مامان حكيم جووووووون بب...
10 مهر 1392

چند تا عكس از قديما.....!!!!

الان كه داشتم عكساي پست عيد 92 رو اضافه ميكردم چند تا عكس ديدم ازت....... كه مال قبلناست! همينجوري دلم خواست به وبلاگت اضافه شون كنم اين عكس چيه؟ عكس دختر كوچولوي منه كه ميره و توي كابينت قايم ميشه ! كه مال شهريور پارساله اينم عكس لالا دادن عروسكت....  و اينم دو تا عكس از اونروزي كه خونه بازيتو برات خريديم ........چقدر ذوق كردي اينم چند تا عكس از روزي كه رفته بوديم شهروند و تو سختتتتتتتت مشغول تميزكردن ماشينت شده بودي!!   البته عكسا با موبايله ......... شرمنده ي كيفيت ! ...
10 مهر 1392

عيد سال 92

ميخواستم عنوان اين پست رو بزارم عيد شما مبارك....... اما خودم خندم گرفت خب ديگه تنبليه و هزااااااار درد ..... شرمنده! امسال سال تحويلو شمال خونه مامان جون بوديم تاااااااا ١٦ فروردین رسما ترکوندیم! سبزه هایی که امسال واسه اولین بار خودم درست کردم! تو هم خیلی ذوق داشتی هر روز بهشون سر میزدی که ببینی بزرگ شدن یا نه؟ تو راه....... طرفای رودبار..... سفره هفت سین دقیقه نود  مامان جون ! از این تراکتوره که ماهیگیرا داشتن باهاش تور ماهیگیریشون رو میکشیدن بیرون خوشت اومده بود، رفتی و سوارش شدی ! اینم عکسای قرار با صدراکوچولوی مهربون و بابا و مامان عزیزش صدرا دا...
31 شهريور 1392

به روايت تصوير

اين اولين اثر چشم چشم دو ابرويي كه خلق كردم البته مال الان نيستا توي تاريخ عكس هم معلومه مال اواسط بهمن سال 91 ......... مامان الان دلش خواسته بزاره!  اينجام دارم آرد بازي ميكنم! البته آخراش ديگه خرابكاري شروع شد مامان ترجيح داد همه رو جمع كنه!     نترسين بابا ......آلبالو خوردم......خيلي هم خوشمزه بود!   خببب ميخوايم بريم پارك آب و آتش ...هورااااااااا   سوار شين كه حركت كنيم! نزاشتن من رانندگي كنم .......باورشون نميشه كه من بلدم!  به به بريم آب بازي.........  البته فقط يه دور از توي آبا رد شدم و هدفي جز خيس كردن لباسام نداشتم!   بعدش مامان ل...
18 تير 1392

تعطيلات و بازم شمال

تعطيلات 14 و 15 خرداد و ازقبل برنامه ريزي كرديم واسه تبريز اما نشد......... و خب راست ميگن كه توي هر كاري يه حكمتي هست خدا رو شكر كه جور نشد و نرفتيم اين دو روز خورد به پنجشنبه جمعه و منم سه روز قبلشم مرخصي گرفتم و يه 9 روزي گفتيم حالا كه تبريز جور نشده ميريم شمال صبح زود نهم خرداد راه افتاديم اما متاسفانه دختركم توي راه شروع كردي به بالا آوردن ...... ما هم فكر كرديم كه حالت تهوعت مال توي ماشين نشستنه خلاصه اينكه تا برسيم خيلي اذيت شدي خيلي ....... اما وقتي رسيديم هم خوب نشدي و اون موقع بود كه فهميديم مريض شدي عزيز دلم برديمت دكتر و گفت ويروسيه .......... بميرم برات كه لب به هيچيييييييي نميزدي اينم بگم كه اين ويروس لعنتييييييييييي ...
17 تير 1392

تولد بابا

٢٠ اسفند تولد بابا مهدي بود خواستم سورپرايزش كنم ديدم اگه براش كيك بخرم ميشه مثل هرسال و ديگه سورپرايزي در كار نيست براي همينم وقتي از سركار رسيدم خونه بهش گفتم مياي شام بريم بيرون يه نگاهي بهم انداخت و طوري كه سعي ميكرد لبخندشو ازم قايم كنه گفت: واسه تولدم؟ منم كه به هيچ عنوان نميخواستم برنامم بهم بخوره با حالتي بسيااااااار ناراحت و البته متعجب گفتم تولد؟؟؟؟ مگه تولدت امروزبود؟؟؟ وااااااااااااااااااي و بابا هم متعجب از اينكه من يادم رفته و البته كاملا ناباورانه گفت اشكال نداره!! منم هي ميگفتم واي ببخشيد و ..... خلاصه اينكه بابا با اينكه ميخواست نشون نده اما كاملااااااا معلوم بود كه رفته تو لك........ طفلكي دلم براش سوخت اما خب ب...
8 خرداد 1392