بستن تبلیغات

ستایش فرشته کوچولوی ما
ستایش فرشته کوچولوی ما
خاطرات فرشته کوچولوی ما ستایش

فرقی نمی کند، برکه آبی کوچک باشی، یا دریای بیکران

زلال که باشی؛                                      

آسمان در توست...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:33 | سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط مامان فرشته کوچولو



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عشق کوچولوی من ديروز 2 ساله شدي




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:17 | شنبه 14 ارديبهشت 1392 توسط مامان فرشته کوچولو



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خب خيلي وقته كه برات ننوشتم و حالا نميدونم چي بنويسم.... از اونجايي ميگم كه ديگه شدي بلبل كوچولوي خونه ما و خيلي خوب حرف ميزني البته بهتره بگم طوطي كوچولو منو مامان حكيم صدا ميزني يا مامانه منننننننن......دلم ميخواد مدام صدام بزني و من بگم جونم ....عزيزم... بابا رو هم بابا مهدي صدا ميزني يا بابايه منننننننن




ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:32 | يکشنبه 24 دی 1391 توسط مامان فرشته کوچولو



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزيز دلم روزها و ماهها دارن به سرعت ميگذرن و تو داري هر روز بزرگتر و عزيزتر ميشي شيرين زبونيات زندگي مون رو شيرين تر كرده .....گاهي يه كلمات و اصطلاحاتي به كار ميبري كه هم خندم ميگيره و هم تعجب ميكنم




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:05 | شنبه 27 آبان 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

من عاااااااشق اين آهنگم ...

چشمای بسته تورو با بوسه بازش می کنم
قلب شکسته تورو خودم نوازش می کنم
نمی ذارم تنگ غروب دلت بگیره از کسی
تا وقتی من کنارتم به هرچی می خوای می رسی
خودم بغل می گیرمت پر میشم از عطر تنت

کاشکی تو هم بفهمی که می میرم از نبودنت
خودم به جای تو شبا بهونه هاتو می شمرم
جای تو گریه می کنم جای تو غصه می خورم

هرچی که دوست داری بگو حرفای قلبتو بزن
دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من
من واسه داشتن تو قید یه دنیا رو زدم
کاشکی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم

خودم بغل می گیرمت پر میشم از عطر تنت
کاشکی تو هم بفهمی که می میرم از نبودنت
خودم به جای تو شبا بهونه هاتو می شمرم
جای تو گریه می کنم جای تو غصه می خورم...
 

 
دوستت دارم يكي يه دونه من


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:51 | دوشنبه 17 مهر 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

خب بازم ميخوام از روزايي كه داره به سرعت باد ميگذره بگم از اين روزا كه هر روز يه چيز تازه از شيرين كارياتو رو ميكني و من و بابا واقعا مرور زمانو حس نميكنيم يهو به خودمون ميايم كه بازم آخر هفته شد، بازم يه هفته گذشت و تو يه هفته بزرگتر و شيرين تر و عزيزتر شدي

يه شب كه با بابا اومدي خونه ديدم يه توپ دارم قلقلي رو ميخوني عزيزم خيلي تعجب كردم چون تا حالا خودم اين شعرو برات نخونده بودم !! ولي بابا گفت كه چند وقته تو پارك برات اينو ميخونه و تو ياد گرفتي

وقتي كه ميخواي از كنارمون رد شي اگه جا تنگ باشه مثلا از بين من و ديوار! موقع رد شدن ميگي: ببشيد!!(ببخشيد) الهي فداي اون ادبت بشم ماماننننننننننننن

وقتي كه با هم حرف ميزنيم و ميگيم چه خبر؟ تو فورا ميگي سامتي! (سلامتي)

موقع بازي مثلا داري با تلفن حرف ميزني واسه خودت تند و پشت سر هم ميگي : سلام ، خوبي؟ بابا خوبه؟ مامان خوبه؟

ميزني به در و بعد ميگي : كيه؟ منم ، بفرمائيد تو!

يه روز كه موقع صبحانه داشتم برات لقمه ميگرفتم لاي نون رو باز كردم و توش برات كره گذاشتم دادم بهت، تا ميخواستي بزاري دهنت ميگفتي : مجتبي اينجوريييييييييي و بعد ميزاشتي توي دهنت! و با هر لقمه ت اينو تكرار ميكردي من و بابا مونده بوديم كه منظورت چيه؟بعد كه تلفني اين قضيه رو واسه خاله تعريف كردم گفت واي آره ، خب مجتبي همينجوري لاي نون رو باز ميكنه و كره يا پنير ميزاره توش، الهي مامان فدات عزيزم آخه حدود سه ماهي هست كه ما خاله و شوهر خاله مجتبي رو نديديم تو كي اينو ديدي و تو حافظت ضبط كردي؟؟!!!

بابا بهت ميگه دختر ناز بابا كيه ؟ تو فورا ميگي : منم منم

بهت ميگيم فاميليت چيه: ميگي :اسين زاده ( حسين زاده)

از اينكه موهاتو شونه كنم و مخصوصا اينكه گل سر به موهات بزنم فراري هستي و همينطور از لباس عوض كردن واسه همينم هميشه قبل از بيرون رفتن مراسم داريم تو ميدويي و فرار ميكني منم دنبالت!!!

 

خب اينم يه عكس از دخترك ناز خودم وقتي كه كنار اثر هنريش ژست ميگيره!!!!!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:25 | چهارشنبه 12 مهر 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

اين روزاي تو....

اين روزاي تو داره ميگذره با يه دنيا شيريني، با يه عالمه شيطنت و با كلي خاطره كه دلم ميخواد لحظه لحظه شو ثبت كنم اما ميدونم كه نميشه

تقريبا ميشه گفت كه ديگه كاملا حرف ميزني جمله هات كاملتر و بلند تر شده ، مي ميرم واسه اون كلمه هايي كه يهويي ميگي و من از اولين بار شنيدنشون ذوق ميكنم

 niniweblog.com

واسه خودت موقع بازي ميخوني : دختر ناز بابا ....دختر ناز بابا!!!!! اون موقست كه ميخوام قورتت بدم شيرينم

خيلي از شعرهايي رو كه برات ميخونيم يادگرفتي و وقتي برات ميخونم ادامشو ميگي

 مثلا من ميگم اتل متل توتوله ، گاو حسن چجوره

 تو ادامه ميدي: نه شير داره نه پستون

 يا وقتي برات ميخونم يه دختر دارم شاه نداره ، صورتي داره ماه نداره

 تو ادامه ميدي: از خوشلي تا نداره

یا میگم: ببعی میگه بع بع

تو ادامه میدی: سباد(سواد) داری نه نه

 niniweblog.com

اكثر تبليغ ها رو هم ميشناسي مثلا تبليغ آپولونيا كالج كه شروع ميشه بلافاصله قبل از اينكه خودش بگه يا حتي وقتي تصويرشو نميبيني و فقط آهنگشو ميشنوي ميگي آپولو آبيج!!!

niniweblog.com

يه روز هم دم پنجره واستاده بودم و تو توي بغلم بودي و داشتي بيرون رو نگاه ميكردي....يه آقايي كه تيشرت قرمز تنش بود داشت رد ميشد ...تو يهو شروع كردي به گفتين مجتبي مجتبي !!

كه بهت گفتم مامان جون مجتبي نيست كه ..... فهميدم واسه تيشرت قرمزش فكر كردي مجتبي ( شوهر خاله ) ست الهي فداي دقتت بشم مامان، مگه فقط مجتبي تيشرت قرمز داره عزيزم؟؟؟ عاشقتم.... عاشق تو و اون دنياي كوچولو و پاكت...

niniweblog.com

عاشق عمو پورنگي و البته اون شيري كه تو برنامه شه (سلطان) كه بهش ميگي شيري.....هرچند كه اكثر روزا اون موقع خوابي و برنامه شو نميبيني ولي گاهي كه نگاه ميكني محووووووووش ميشي عزيزم وقتي هم كه وسطاش كارتون نشون ميده اعتراض ميكني و هي ميگي شيري بياد

niniweblog.com

راستي تا يادم نرفته بگم اولين شكايتت(چقلي) رو هم كردي!!!! چند شب پيش كه سينا اومده بود بالا واسه بازي با تو، تو هم طبق معمول با اينكه خيلييييييي دوسش داري ولي كم هم نميزنيش ! من تو آشپزخونه سرم گرم بود يهو اومدم از كنارتون رد شدم تو گفتي : مامااااان فشار ميده..... باورم نميشد ، كه يهو ديدم بابا شاهد موضوع بوده و سينا دستتو فشار داده به عوض كتكايي كه ميزنيش!!!

niniweblog.com

سه چرخه ت رو هم خیلییییییییییییییییی دوست داری ( اینم عکسش)

شعری هم که واسش میخونی:

سه چرخه ، سیبیل بابا میچرخه!!!

زندگي ما، امروز 19 ماهه شدي 

سال دوم زندگيت انگار داره سريع تر  ميگذره و ماهگردات بهم يادآوري ميكنه كه يه ماه ديگه هم گذشت و ستايش كوچولوي من يه ماه بزرگتر شده

 البته اينم بگم كه خيلي از اين شيرين كاريات که تعریف کردم مال حدود يك ماه و نيم پيشه ولي خب من الان دارم مي نويسمشون

 دوستت دارم عزيزم

بعدا اضافه شد:

به همه وعده های غذایی میگی: شام ، و تا غذا چه صبحانه چه ناهار و چه شام حاضر میشه میگی: بابااااا شام

شمردنت هم اینجوریه : ٢-٣-٤-٥ تو دنیای اعداد تو ١ وجود نداره

با اينكه تقريبا خيلي خوب حرف ميزني به بستنی میگی : مشما (moshamma) !!!

به بادكنك هم ميگي باده با (bade ba)!!

 niniweblog.com

واكسن:

شنبه يعني دو روز پيش بالاخره موفق شديم واكسن 18 ماهگيت رو بزنيم اين واكسنت عقب افتاد آخه دو بار خواستيم بزنيم كه مريض شدي و نشد يه بارم كه خواستيم بزنيم گفتن تو پات ميزنن و من و بابا واسه اينكه كمتر اذيت شي يه هفته عقب انداختيم كه بريم اون مركز بهداشتي كه به دست ميزنن يه دفعه هم چون بين تعطيلي بود مركز بهداشته تعطيل بود..... و اين يعني كه بالاخره دفعه پنجم موفق شديم كه واكسنتو بزنيم

صبح زود بيدارت كرديم و چون تو عشق دد رفتني شكايتي نكردي و خيلي خوش اخلاق رفتيم مركز بهداشت

نفر قبليت كه يه پسر بود حسابي گريه كرد و اونجا رو گذاشت رو سرش

نوبت تو كه شد مثل يه خانوم به تمام معنا قطره تو خوردي

بعد واكسن MMR رو به بازوي راستت زد و تو همونجوري كه داشتي به سوزني كه تو دستت فرو ميرفت نگاه ميكردي اصلا گريه نكردي!!! اون خانومه هم كه داشت تزريق ميكرد تعجب كرده بود

بعدش واكسن سه گانه كه خيلي هم درد داره رو زد توي بازوي چپت، ايندفعه ديگه انگار حسابي دردت اومد چون از وسطاش شروع كردي به گريه البته يه گريه آروم و خيلي هم زود ساكت شدي

خلاصه اينكه خيلي دختر خوبي بودي اونروز عزيزم

از غروبش يكمي تب كردي و كم كم تبت رفت بالا......تموم شبو تب داشتي عزيزم  ديگه تا حدوداي ظهر فردا تقريبا تبت قطع شد خدا رو شكر.....منم مونده بودم خونه كه پيشت باشم .

ايشالا كه هميشه سالم باشي



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:46 | دوشنبه 27 شهريور 1391 توسط مامان فرشته کوچولو



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:25 | شنبه 27 آبان 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

خب دیگه دختر کوچولوی من ١٨ ماهه شده البته الان که دارم این مطلبو مینویسم دیگه نزدیک ١٩ ماهگیشه ولی چند وقتی بود که اینجا چیزی ننوشته بودم دارم به ترتیب مینویسم که چیزی از قلم نیفته

پرنسس کوچولوی خونه ما یک سال و نیمه شدهقلب

و این یعنی که موقع واکسنش رسیده

و من نگران این موضوعم

یکشنبه و دوشنبه یعنی ٢٩ و ٣٠ مرداد تعطیله واسه عید فطر ... منم شنبه رو مرخصی گرفتم که واکسنتو شنبه بزنیم و تو این تعطیلات پیشت و حسابی مراقبت باشم

اما از بدشانسی درست روز قبلش سرما خوردی و دیگه واکسنتو نزدیم البته بردیمت دکتر و آقای دکتر گفت که اگه تب نداشته باشی مشکلی نیست ولی من و بابا بازم ترسیدم که نکنه سرماخوردگیت شدید بشه و واکسنتو نزدیم

البته خیلی خوب شد که نزدیم آخه شبش حالت خیلییییییییییی بد شد و تبت حدود ٤٠ درجه شد با پاشویه و قطره و شیاف هم پایین نمی اومد ......تا صبح من و بابا بالا سرت بودیم منم با گریه پاشویت میکردم آخه واقعا تحمل دیدنتو که اونجوری بی حال افتاده بودی نداشتم خلاصه  دم صبح بردیمت درمانگاه از ترس اینکه خدای نکرده تشنج نکنی و دکتر یه قرص برای جلوگیری از تشنج بهت داد

وقتی رسیدیم خونه دیگه خدا رو شکر کم کم حالت بهتر شد

البته چند روزی درگیر مریضیت بودیم کاملا بی رمق شدی عزیزم چشماتم شدن قرمز قرمز الهی مامان فدات...

و اینجوری بود که واکسنت موند برای بعد از مسافرت مشهد



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:56 | 19 شهريور 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

اول بگم یه ماهی هست که میخوام این پست رو بزارم و نمیشه ....عکس آپلود نمیشد

البته عکسها هم قدیمیه....

چند تا عکس به زبون ستایش کوچولوی من

خب بزارين يكمي به مامان تو گردگيري كمك كنم

 

 

اي باباااااااا مامان عكس نگير ديگه!!!

 

حالا هم برم يكمي آشپزي كنم و به نینیم غذا بدم

 

 

حالا برم لباسا رو آويزون كنم

 

آخ آخ تکالیفم مونده برم اونا رو هم انجام بدم

 

خب ديگه خسته شدم ديگه الان يه خواب راحت ميچسبه

 

راستی بعضی وقتام میام این پشتو قایم میشم  (اصلا دیده نمیشم نه؟؟!!) بعد مامان دنبالم میگرده و صدام میکنه ...وقتی هم که قایم میشم و مامان حواسش نیست هی میگم : ستایش اینجااااست....و به مامان میفهمونم که باهام بازی کنه

 

اينم چند تا عكس از اولين بار ........نه نه ......دومين باري كه رفتم پارك آخه اولين بار مامان دوربين همراش نبود

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:55 | يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

سه شنبه هفته قبل زودتر از شركت اومدم خونه و بعد همراه تو و بابا راه افتاديم به سمت شمال

نزديكاي كرج يادم افتاد كه اي واييييييييي كيفمو جا گذاشتم .....پول و كارت بانكي .....موبايل.......دوربين و يه سري ديگه از وسايل كه تو كيفم بود جا موندناراحت

 بيشتر از همه دلم واسه نياوردن دوربين سوخت كه البته چند روزي كه اونجا بوديم دوربين خاله دستم بود

و البته موبايل مامان جون

از وقتي كه رسيديم واسه همه دلبري كردي و مثل دفعه قبل نبود كه هي بخواي به من بچسبي و با مانجون و باجون و دايي گفتنات حسابي دلشونو بردي البته قبلا هم بلد بودي ولي چون ايندفعه غريبي نميكردي و صداشون ميزدي بهشون چسبيد!

فرداش هم سه تايي باهم رفتيم بيرون ..بابا يه جا نگه داشت و رفت از مغازه برامون خوراكي بخره كه وقتي برگشت گفت ماشين انگار داره بد كار ميكنه و مجبور شد ما رو زود رسوند خونه و خودش رفت تعميرگاهناراحت

و ديگه از اين تعميرگاه به اون تعميرگاه ........ايراد ماشينو پيدا نمي كردن !!! بيخود قطعه عوض ميكردن و دستمزد ميگرفتنعصبانی

تا اينكه بالا خره فردا ظهرش بابا مژده داد كه بلههههه ايراد ماشين پيدا شده و يه ايراد خيليييييي كوچيك و پيش پا افتاده بوده و هيچ خرجي هم نداشته !!! ولي خب بازم خدا رو شكر كه درست شد....

و به اين ترتيب بود كه يه روز ما هدر رفت...

بعدازظهرش هم همگي رفتيم بيرون كه عكساشو بعدا ميزارم فعلا ندارمشون

البته ديگه از ظهر به بعد هوا ابري و يكم باروني شد و نشد كه ببريمت دريا

اما بابا همون روز كه ميخواستيم برگرديم بردت دريا ولي چون هوا آفتابي نبود بعد از خيس شدنت ترسيده بود سرما بخوري زود برگشتين خونه

راستي از اون موقع بگم كه دايي حميد اينا اومدن

چه صحنه اي بود ديدار تو و مبينا .......

خداييش محشرررررررر بود

چقدر همديگه رو بغل كردين و بوسيدين!!!!!!!

مبينا كه تاحالا كسي رو بوس نكرده بود واسه اولين بار تو رو بوسيد

بي خيال هم نميشدين چسبيده بودين به همقلب

حيف كه دوربين نداشتم دايي حميداينا هم دوربينشونو نياورده بودن متاسفانه

البته بعدا تونستم ازتون عكس بگيرم ولي خب اون اولش يه چيز ديگه بود

ديگه مدام تو خونه راه ميرفتي و مبينا رو صدا ميزدي .... مينااااااااا.......مينااااااااااااا .....اسمش رو هم عوض كردي لبخند

به هر حال اين دوسه روز هم اينجوري گذشت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:39 | 1 مرداد 1391 توسط مامان فرشته کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ