بستن تبلیغات

ستایش فرشته کوچولوی ما
ستایش فرشته کوچولوی ما
خاطرات فرشته کوچولوی ما ستایش

فرقی نمی کند، برکه آبی کوچک باشی، یا دریای بیکران

زلال که باشی؛                                      

آسمان در توست...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:33 | سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط مامان فرشته کوچولو

ميخوام عكس چند تا از نقاشي هاتو بزارم

يه روز یهویی دیدم صدام زدي ديدم يه آدمك كشيدي........ منم کلی قربون صدقه ت رفتم............ بعد دیگه تند تند خانوادگی میکشیدي....... سه تا میکشیدي و میگفتي این مامان این باباش و اینم بچش !......... و حتی 6-7 تا کنار هم

برام خيلي جالب بود كه يهويي اينا رو كشيدي

چند روز بعد هم يه روز که سر کار بودم بابا مهدي زنگ زد که دوربینو کجا گذاشتی؟ .........گفتم واسه چی میخوای؟! گفت میخوام از نقاشی ستایش عکس بگیرم( بس که من از نقاشی هات عکس گرفتم نقاشی که کشیده بودي به بابا گفته بودي از نقاشیم عکس بگیر ههههه)

بعد رفتم خونه عکس نقاشیتو دیدم

مستر بین و خرسش !!!!!!!!!

من که خیلی تعجب کردم بابا مهدي هم همینطور ........

میگفت صدام زده گفته ببین مستر بین و خرسشو کشیدم......... یه آدم کشیده بودي که یه چیزی شبیه خرسش تو بغلش بود!

اينم يه نقاشي چند نفره ديگه

و اينم عكس خونه هايي كه كشيدي

توي عكس زير، كنار نقاشيت بقول خودت نوشتي! فدات بشم عزيزم خواستي مثل ما بنويسي!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:54 | سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

الان كه داشتم عكساي پست عيد 92 رو اضافه ميكردم

چند تا عكس ديدم ازت....... كه مال قبلناست!

همينجوري دلم خواست به وبلاگت اضافه شون كنم

اين عكس چيه؟

عكس دختر كوچولوي منه كه ميره و توي كابينت قايم ميشه !

كه مال شهريور پارساله

اينم عكس لالا دادن عروسكت....

 و اينم دو تا عكس از اونروزي كه خونه بازيتو برات خريديم ........چقدر ذوق كردي

اينم چند تا عكس از روزي كه رفته بوديم شهروند و تو سختتتتتتتت مشغول تميزكردن ماشينت شده بودي!!

 

البته عكسا با موبايله ......... شرمنده ي كيفيت !



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:33 | چهارشنبه 10 مهر 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

چي بگم از اين روزا؟

كه دارن ميگذرن مثل برق و باد

و تو داري بزرگتر ميشي و البته عزيزتر ...

عاشق كارتونهاي تام و جري و پلنگ صورتي و پسر شجاع و بره ناقلا هستي

عاشق تامي شدي، هاپويي كه توي ميدون باهاش دوست شدي!

عاشق برنامه نقاشي نقاشي هستي و تا شروع ميشه بايد حتما بلند شي و باهاش شروع كني به پريدن و دست زدن و خوندن و همه شعرش هم خودت حفظي و ميخونيش، حتي صحبت هاي گوينده شو !!

 ديگه شبا هم پوشك نميشي البته حدودا دو ماه ميشه

رنگ آميزيت بهتر و دقيق تر شده و وقتي داري نقاشي هاتو رنگ ميكني آگاهانه مواظبي كه از خط بيرون نزنه و با خوشحالي هم موفقيتتو بهم اعلام ميكني : مامان حكيم جووووووون ببين از خط بيرون نزد!

دقت رنگ آميزيت در اين حده

اينم عكس بستني و درختي كه كشيدي...

 

یه خونه خیلی خوشکل هم کشیده بودی تا رفتم دوربینو بیارم ÷اکش کرده بودی متاسفانه( آخه روی میز وایت برد کشیده بودیش )

توی تلویزیون یا دور  و بر خودمون تا کسی حرف زشتی از دهنش در بیاد سریع اعتراض میکنی بهش ! که حرف بد؟؟؟؟؟ فلان کلمه بده نگووووووو !!

حرف زدنتم که ماشالا خیلی وقته که خیلی کامل و درست حرف میزنی و تعداد کلماتی که اشتباه تلفظ میکنی خیلی کمه...... بعضی وقتا این خوب حرف زدنت باعث میشه یادم بره که دختر کوچولوی من فقط ٢ سال و نیمه شه !

دم بستنی فروشی داشتم برات بستنی میوه ای سفارش میدادم..... عاشق طعم نسکافه و قهوه و شکلاتی.......همین جور که داشتم میگفتم یه دونه هم نسکافه بزار ......یه قیافه حق به جانب به خودت گرفتی و در حالی که دستت رو تکون میدادی گفتی : اسمشو بلد نیستی؟؟؟؟ نسفااااااااکه !

قربون اون حرف زدنت بشم من

كلمه هاي اشتباهت همين مدليه يعني پس و پيش ميگي..... مثل نسفاكه..... مساقبه.....لخبند.....بازم بوداااااااا الان يادم نيست يادم اومد اضافه ميكنم

 خلاصه که دختر یکی یه دونه و خوردنیه من  ..........عاااااااااشقتم 

niniweblog.com

دیروز که تولد ٥/٢ سالگیت بود با بابا رفتین کیک و شمع خریدین که برات یه تولد سه نفره کوچولو بگیریم

توی راه بودم که برسم خونه زنگ زدین بهم بابا میگفت زود بیا که ستایش دیگه طاقت نداره

بعد که گوشی رو گرفتی دیدم راست میگه یه ریزززززز داشتی حرف میزدی که کیک خریدم ...........شمعاش اینجوریه ..............کلاهم سیندرلا داره ........ 

خلاصه که رسیدم خونه تو و بابا اصلا نزاشتین حتی لباستو عوض کنم یا عکس بگیرم

زودی شمع روشن کردین و فوووووووووووووووت

الهی همیشه سالم باشی عزیزکم

مهم خوشحالی خودته...

راستی تا دوباره یادم نرفته اضافه کنم:

٢٣ماهگی: قد ٨٦ ........وزن٥/١١

٢٩ ماه و نیم تقریبا !(٩ مرداد) : قد ٨٨......وزن ٢٠٠/١٢



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:27 | چهارشنبه 10 مهر 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

 

٢٠ تير راه افتاديم سمت شمال

شب تولد مبينا بود

واي كه چقدر به شما دو تا وروجك خوش گذشت

(بعدا عكساي تولدو ميزارم اينجا!) ............. عكسها اضافه شددد

فرداش به اتفاق خاله حليمه و عمو مجتبي رفتيم توسكا

دو روزي اونجا بوديم .....كه خوش گذشت

خاله اينا  يكشنبه عصر برگشتن

ما هم به خاطر خبر بدي كه شنيديم دوشنبه راه افتاديم سمت شاهرود

خدايا نميدونم چه حكمتي تو كارته كه ما دركش نميكنم

اما دخترعمه عزيزم رفت و دو تا بچه كوچيكش بي مادر شدن

خيلي غصه دارم

مخصوصا واسه پسر كوچيكه ش كه تقريبا همسن توئه دخترم

دلم براش خونه

خدايا خودت مراقبشون باش

خودت كمك كن زود فراموش كنن

خدايا من خيلي خوشبختم كه هنوز اين فرصتو دارم كه دخترمو محكم تو بغلم بگيرم، بوش كنم و ببوسمش

خدايا شكرت به خاطر همه چيز ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:42 | سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

بالاخره جمعه 14 تير وقت آتليه گرفتم و رفتيم

دليل اين همه به تاخير انداختنش هم اين بود كه تو از لباس عوض كردن خيلي بدت مياد و خب وقتي بري آتليه بايد چند دست لباس عوض كني

بگذريم؛

بالاخره اون روز گذشت و عكسا هم به نظرم خوب شد البته بايد تحويل بگيرمشون بعد قضاوت كنم !

نكته قابل توجهش هم اين بود كه وقتي آماده شدي واسه عكس اولش يه خانوم عكاس شروع كرد به عكس گرفتن و تو اصلا همكاري نميكردي ، حتي نگاهش هم نميكردي! اما بعد از يه مدتي كه آقاي عكاس اومد و بهت گفت ستايش خانوم ميخواي من ازت عكس بگيرم خنده نشست روي لباي خوشكلت! در كمال تعجب خيلي خوب باهاش همكاري كردي البته تعجب كه چه عرض كنم ؟ از همون اولش هم هميشه رابطه ت با آقايون خيلي بهتر بود!

خلاصه اينكه چون آتليه شلوغ بود و عكساي خودتم خيلي وقت گير بود حسااااابي خسته شديم شب كه رسيديم خونه بيهوش شدي عزيزم

ايشالا عكسا كه حاضر شدن اينجا ميزارمشون

خببببببب عكسا رو گرفتم البته چند وقته اما فايلشون تازه بدستم رسيده

ماشالا يادتون نره هااااااا

 

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین *

 

 

 

روزي كه واسه تحويل گرفتن عكسا رفتيم آتليه...... من تو اتاق مشغول صحبت بودم ديدم كه آقاي عكاس بيرون داره ازت عكس ميگيره دوباره!!!

كه اينا از توش درومد



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:41 | سه شنبه 30 مهر 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

اين اولين اثر چشم چشم دو ابرويي كه خلق كردم البته مال الان نيستا توي تاريخ عكس هم معلومه مال اواسط بهمن سال 91 ......... مامان الان دلش خواسته بزاره!

 اينجام دارم آرد بازي ميكنم!

البته آخراش ديگه خرابكاري شروع شد مامان ترجيح داد همه رو جمع كنه!

 

 

نترسين بابا ......آلبالو خوردم......خيلي هم خوشمزه بود!

 

خببب ميخوايم بريم پارك آب و آتش ...هورااااااااا

 

سوار شين كه حركت كنيم!

نزاشتن من رانندگي كنم .......باورشون نميشه كه من بلدم!

 به به بريم آب بازي.........

 البته فقط يه دور از توي آبا رد شدم و هدفي جز خيس كردن لباسام نداشتم!

 

بعدش مامان لباسامو عوض كرد و رفتيم اسب سواري

 

و بعدشم كمي با بابا توپ بازي كردم

 

و  موقع برگشتن دوباره رفتم تو آب ..........ايندفعه ديگه خيس خيس شدم .......ديگه هم لباسي نبود كه بخوام عوض كنم بنابراين همونطور خيس مامان يه ملافه پيچيد دورم و رفتيم خونه

 

اما خداييش اون آب بازي كجا و اين آب بازي كجااااااااااااا؟؟البته عكس از توي آب ندارم چون مامان و بابا هم كنارم بودن و نشد كه عكس بگيرن اما خيلي كيف داد مخصوصا اينكه دريا آروم نبود و هي موج ميزد و من كيف ميكردم البته سردي آب هم مزيد بر علت شده بود !!!!!!!!( اينا عكساي سفر دو روزه شماله)

 

ادا در می آوریمممممممم....

 

شن بازی و ورزش با بابا

اينجام حاضر شدم كه بريم بيرون

 

و دوباره دريا ......... ايندفعه با مبينا اينا رفتيم ........ هرچند كه مامان و زن دايي نميخواستن كه ما بريم توي آب ......... اما ما بالاخره  به هر ترفندي بود تا كمر خيس شديم نیشخند

  حسن ختام

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:24 | سه شنبه 18 تير 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

تعطيلات 14 و 15 خرداد و ازقبل برنامه ريزي كرديم واسه تبريز اما نشد......... و خب راست ميگن كه توي هر كاري يه حكمتي هست خدا رو شكر كه جور نشد و نرفتيم

اين دو روز خورد به پنجشنبه جمعه و منم سه روز قبلشم مرخصي گرفتم و يه 9 روزي گفتيم حالا كه تبريز جور نشده ميريم شمال

صبح زود نهم خرداد راه افتاديم اما متاسفانه دختركم توي راه شروع كردي به بالا آوردن ...... ما هم فكر كرديم كه حالت تهوعت مال توي ماشين نشستنه

خلاصه اينكه تا برسيم خيلي اذيت شدي خيلي ....... اما وقتي رسيديم هم خوب نشدي و اون موقع بود كه فهميديم مريض شدي عزيز دلم

برديمت دكتر و گفت ويروسيه .......... بميرم برات كه لب به هيچيييييييي نميزدي

اينم بگم كه اين ويروس لعنتييييييييييي همه مونو مريض كرد.....خودم و ........

بعدشم دايي ها و خاله ها و ........ خلاصه همه رو

و هر روز يكي دو نفرمون راهي درمانگاه ميشديم

خلاصه اينكه اين 9 روزو هيچ جا نرفتيم بجز روز آخرش كه رفتيم لاهيجان و يه دفعه كه تو رو برديم دريا

واسه همين گفتم يه حكمتي توش بوده كه نريم تبريز ...... اگه ميرفتيم تو شهر غريب و مريضي و .....

بالاخره اين تعطيلاتم با همه سختي هاش گذشت و فقط خاطراتش موند

اينم يه سري عكس

وای که عااااااااشق این عکسای عشقولانه دو نفره تونم....

١

٢

٣

اینجا هم میخواستی مبینا رو که داشت گریه میکرد ساکت کنی ! اونم با ادا درآوردن!!!

بفرمایید خیار تازه............همین الان چیدمش!

اینا هم اکتشافات علمیت!!!

لونه مورچه ها

یه کرم چاق عجیب!

اینم یه ÷روانه خوشکل

 

 نکته : در قسمت های ١ - ٢- ٣ به زودی عکس اضافه خواهد شد.....

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:55 | دوشنبه 17 تير 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

ميخواستم عنوان اين پست رو بزارم عيد شما مبارك....... اما خودم خندم گرفت

خب ديگه تنبليه و هزااااااار درد ..... شرمنده!

امسال سال تحويلو شمال خونه مامان جون بوديم تاااااااا ١٦ فروردین

رسما ترکوندیم!

سبزه هایی که امسال واسه اولین بار خودم درست کردم! تو هم خیلی ذوق داشتی هر روز بهشون سر میزدی که ببینی بزرگ شدن یا نه؟

تو راه....... طرفای رودبار.....

سفره هفت سین دقیقه نود  مامان جون !

از این تراکتوره که ماهیگیرا داشتن باهاش تور ماهیگیریشون رو میکشیدن بیرون خوشت اومده بود، رفتی و سوارش شدی !

اینم عکسای قرار با صدراکوچولوی مهربون و بابا و مامان عزیزش

صدرا داشت ازت عکس میگرفت....!!!

اینم چند تا عکس از اوایل اردیبهشت

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:48 | يکشنبه 31 شهريور 1392 توسط مامان فرشته کوچولو

٢٠ اسفند تولد بابا مهدي بود

خواستم سورپرايزش كنم ديدم اگه براش كيك بخرم ميشه مثل هرسال و ديگه سورپرايزي در كار نيست

براي همينم وقتي از سركار رسيدم خونه بهش گفتم مياي شام بريم بيرون

يه نگاهي بهم انداخت و طوري كه سعي ميكرد لبخندشو ازم قايم كنه گفت: واسه تولدم؟

منم كه به هيچ عنوان نميخواستم برنامم بهم بخوره با حالتي بسيااااااار ناراحت و البته متعجب گفتم تولد؟؟؟؟ مگه تولدت امروزبود؟؟؟ وااااااااااااااااااي

و بابا هم متعجب از اينكه من يادم رفته و البته كاملا ناباورانه گفت اشكال نداره!!

منم هي ميگفتم واي ببخشيد و ..... خلاصه اينكه بابا با اينكه ميخواست نشون نده اما كاملااااااا معلوم بود كه رفته تو لك........ طفلكي دلم براش سوخت اما خب به اين فكر ميكردم كه شب براش تلافي ميشه

جالبه كه آخرش به زبون آورد كه واقعا يادت رفت؟؟؟؟؟ آخه چجوري؟ تو كه تولد همه رو يادت مي مونه!

و من بازم ببخشيداي پي در پي !!!

خلاصه اينكه شب بابا اومد و من و تو باهاش رفتيم رستوران ..... وقتي كه غذا رو سفارش داديم منم كادوهامونو بهش دادم

يه ساعت از طرف خودم و يه عطر از طرف تو و دو تا كارت عشقولانه كه خودم درست كرده بودمشون

خلاصه اينكه واقعاااااااااا سورپرايز شد

شب خوبي بود و خوش گذشت....

 

يه عكس از دختر و پدر

اينم يه عكس سه نفره !!!!!

اينم همه زندگي ما.........قربون اون نگات بشم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:30 | چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط مامان فرشته کوچولو



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عشق کوچولوی من ديروز 2 ساله شدي




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:17 | شنبه 14 ارديبهشت 1392 توسط مامان فرشته کوچولو
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ